میدونی مشکل از کجا شروع شد رفیق؟
مشکل از اونجا شروع شد که از همه چی فرار کردیم، دوس نداشتیم سختی بکشیم! دوست نداشتیم با مشکلات دست وپنجه نرم کنیم! دوست نداشتیم زجر بکشیم، فقط دنبال شادی بودیم و برای پیدا کردن شادی کوله بار سفرمونو بستیم. کما اینکه اصلا نمیدونستیم شادی چی هست؟ چه شکلی هست؟ چطوری هست؟ بلکه فقط دنبالش بودیم. ره صد ساله رو میخواستیم یه شبه بریم! حتی دوس نداشتیم سختی هاش رو به جون بخریم! همه دوس داشتیم بالای قله باشیم، کسی مسیر صعودش رو نمیخواست! خیلی راحت طلب هستی! هر کدوم از ما شادیمون رو به یک چیز گره زدیم. یکی شادیش رو در گرو داشتن ماشین شاسی بلندمیبینه، یکی درگرو لباس های شیک وقشنگ، یکی در گرو فلان کار میبینه. هرکدوم از ما تصورش از شادی فرق میکنه!!
شما شادیتون رو تو چی میبینید؟!
+عکسو خودم گرفتم ^_^
نمیدونم تا حالا به این موضوع دقت کردین یا نه! که گاهی اوقات همه کاری برای رسیدن به هدفت میکنی، اما همش بدبیاری میاری و انگار دنیا تمام سعیش رو میکنه تا به مراد دلت نرسی. گاهی هم با اینکه کاری نمیکنی ولی همه چی انقدر خوب پیش میره که خودت هم اون لحظه رو باور نمیکنی. قبل تر ها به هردری میزدم، هرکاری میکردم اما نمیشد، نمیشد، نمیشد! انگار اون مسیری که توش قدم گذاشته بودم یه مسیر طلسم شده بود. همیشه بدبیاری و ناامیدی در پی داشت. تا اینکه خسته شدم و دست کشیدم. نشستم و نگاه کردم. گفتم واقعا برای چه!؟ این همه تلاش! این همه دوندگی! این همه خون دل خوردن! نتیجه اش چی بود؟! خستگی و یک شکست تلخ!
نمیدونم، شاید به خیر و صلاحم نبود. شاید تو اون مقطع زمانی، نباید تو اون مسیر قرار میگرفتم! ولی هر چه که بود بدجوری ناامید و خسته ام کرد. تا اینکه دوباره شروع کردم و این روزها عجیب به هر چیزی که هدفمه و هرچیزی که میخوام، میرسم:)
حتی خودمم باورم نمیشه!
خلاصه خواستم این حس خوب رو با شما سهیم باشم. این روزهام با اینکه خستگی درپی داره ولی حس طعم شیرین موفقیت تموم تلخی هارو با خودش میشوره میبره:)
عصرتون بخیر:) ایشالا روزاتون همیشه به کامتون باشه

