این روزا اصلا حالم خوب نیست، سوای ماجرای کشور اونقدر شدید درگیر یه درامای خانوادگی شدم که واقعا نمیدونم تهش قراره به چی ختم بشه. دلم میخواد ساده بگیرم قضیه رو ولی وقتی این موقعیت قراره نه تنها آیندتو بلکه آینده کل خانواده رو تحت شعاع قرار بده نمیشه ازش ساده گذشت

دارم همزمان با چن نفر میجنگم و هیچکس تقریبا پشتم نیست:)

همش دارم به این فکر میکنم که چرا پدر نیست؟ چرا نیست تا این ماجراهارو مدیریت کنه؟ چرا اونقدر زود مارو تنها گذاشت؟ چرا من باید درگیر این ماجرا ها بشم؟ آیا ادم ضعیفیم واقعا؟ ایا ادم اُورری‌اکتی ام؟

نمیدونم واقعا... هرچی فکر میکنم به نتیجه ای نمیرسم. خیلی دلم میخواد بنویسم تا خالی شم ولی هیچی نمیتونم بنویسم، دلم میخواد صحبت کنم تا خالی شم ولی حالم از آدما و حرف زدن باهاشون بهم میخوره، توی هوا معلق موندم، توی بلاتکلیفی عذاب اور.. کی قراره این ماجرا تموم شه؟ 

تا زمانی که این ماجرا ها تموم نشن نمینویسم... امیدوارم اون زمانی که برگشتم و پست جدید گذاشتم ننویسم متاسفانه اون اتفاق افتاد... 

۶ ۰