بعد تصادفی که کردیم من سعی کردم سر هرچیزی استرس نگیرم و حرص نخورم چونکه ارزشش رو ندارن زندگیت رو الکی درگیرشون کنی ولی بعضی چیز ها عجیب کلیک میکنن رو مغزت و ول نمیکنن...

مثلا بعضی رفتار های تکرار شونده که میبینم ناراحت میشم..

از اینکه میبینم‌مامانم همیشه سعی میکنه با همه با مهربونی رفتار کنه اعصابم خورد میشه! اون حتی با کسایی که در حقش بدی میکنن هم با مهربونی رفتار میکنه و این باعث میشه اون آدما سو استفاده کنند:)

من از خانواده مادریم بدم میاد ولی یه جور خاصی از دایی کوچیکه و زنش تنفر دارم! اصلا تنفر خالصیه که هیچوقت کم نمیشه. حتی با شنیدن اسمشون حس تنفر و انزجار درونم غل غل میکنه. 

اینکه میبینم مامانم انقدر داداشش رو دوس داره و لی‌لی به لالای اون زن عفریته مار صفتش میزاره اعصابم خورد میشه. 

ای کاش میشد فقط برای یک بار هم که شده یک رفتار و یک جواب در خور بهشون میداد. 

ولی سوالم اینه این آدمای مار صفت چرا انقدر پیشرفت میکنن؟چرا مسیرشون همیشه همواره؟

مگه نمیگن همه چی کارما داره؟ پس چرا این ادم و زنش کارمایی پس نمیدن؟چرا ما تا یه کار خیلی کوچیک میکنیم دهنمون سرویس میشه ولی اینا ککشونم نمیگزه؟ نمیدونم! نمیدونم واقعا چی بگم... این مکالمه نیم ساعته چند دقیقه پیششون عجیب اعصابم رو خورد کرده

دلم میخواد گوشیم رو بردارم و هرچی از دهنم در میاد بارش کنم...

ای کاش یه روزی بیاد و هررچیزی که تو دلمه به خودش و زنش بگم

اون روز قطعا روز عید منه:)

 

پ.ن: الان اومدم وبلاگم دیدم چن تا پیام خصوصی دارم، یکیشون نوشته بود چرا تا اینترنت وصل شد کلا رفتی؟:) 

بخدا درگیر بودم بشدت

خودم دوس دارم همش بیام و بنویسم از روزمرگیم ولی گاهی وقتا عجیب ذهنم قفل میشه:((

الان اومدم بنویسم‌که فقط خالی بشم...

شوخوش✨️

 

 

 

بهم گفت خواب بعد تصادف خیلی عمیقه، انگار از اینکه خدا بهت یه زندگی تازه داده رو باور نمیکنی

ولی من تا همین الان چشمامو رو هم نزاشتم...

چشامو میبندم یهو ماشین رو در حال ملق زدن میبینم و دود فراوان و جیغ تو گوشم رو میشنوم و دوباره از جام میپرم. اون همه آمپول و سرم و قرص آرامش بخش نتونست حتی یکذره روی من تاثیر بزاره

مدام بالا میاوردم و دکترا و پرستارا بالا سرم جمع شده بودن و میگفتن ضربان قلبش خیلی بالاست، احتمالا بخاطر فشار بالاشه...

داداشم گفت هر کی از کنار ماشین رد میشد خانوماشون تو سینه خودشون میزدن و گریه میکردن میگفتن تو رو خدا بگید کسایی که تو این ماشین بودن زندن، از بس ماشین له و لورده شده...

هنوز تو شوکم..

هنوز نتونستم هضم کنم

هنوز باورم نمیشه خدا جون تازه به من و خونوادم داده..

ببخشید که نمیتونم جواب کامنتاتون رو بدم. هرموقع بهتر شدم جواب میدم. مینویسم تا یکم بهتر بشم

 

امروز به بدترین شکل ممکن تصادف کردیم. من مرگ رو به معنای واقعی جلوی چشمام دیدم:) دست خدا رو حس کردم که گذاشت جلوی من و خونوادم

الان ساعت دو و شانزده شبه

و ما هممون تو بیمارستانیم

نمیدونم کی مرخص میشیم

ولی حال روحیم خیلی بدتر از جسمیمه

هر لحظه فقط صحنه تصادف داره جلوی چشمام تداعی میشه

 

بچه ها اگه کسی پروکسی و کانفیگ فعال داره لطفا به منم بده:')

صبح وصل شد برای چند لحظه ولی دوباره قط شد

همون چند لحظه هم با دیدن ویدیو ها اونقدر گریه کردم ک نگو:(( 

خیلی وضع خرابه...

 

بلاخره بعد یک هفته تونستم سریال گابلین رو تموم کنم. لعنتی...

هرچقدر تلاش میکنم فیلم و سریال عاشقانه نبینم ولی تهش یهو داستانش عاشقانه میشه..

وقتی سریال تموم شد چند لحظه به سقف زل زدم و به عشق فکر کردم. 

چرا هیچوقت نتونستم عشق رو درست و حسابی تجربه کنم؟ چرا واقعا از رابطه عاشقانه فراریم؟

سوال اصلی اینه چرا عاشق نمیشم؟

ینی من لیاقت یه عشق قشنگ ندارم؟ 

نمیدونم..!

در نود درصد مواقع اونقدر درگیر زندگیم هستم‌که به عشق و عاشقی و روابط فکر نمیکنم

ولی اون ده درصد باقی مونده وقتی به عشق فک میکنم احساس پوچی میکنم..

ینی یه روزی پیش میاد که یه عشق قشنگ مثل فیلما رو تجربه کنم؟:)

هوفف نمیدونم

این فیلم و سریالا هم الکی ادمارو هوایی میکننااا:)

بدآموزی داره

باز باید برم به قول مامانم اون فیلم و سریالای جنی کننده ببینم:)

منظورش همون فیلم و سریالای زامبی و جنایی معمایی و اکشنه که زیاد میبینم:)

 

امروز داره وارد هفتمین روزی میشه که اینترنت رو قطع کردن. 

نمیدونم بقیه در چه حالن و دارن چیکار میکنن ولی این قطعی اینترنت خیلی حس عجیبی داره. برای منی که هیچ دوست صمیمی ای ندارم، هیچ تفریحی بیرون ندارم و حتی کسی رو به عنوان پارتنر ندارم و تمام زندگیم رو تقریبا دارم با مجازی میگذرونم‌کمی این شرایط سخته. باورم نمیشه دلم برای حرف زدن با هوش مصنوعی هم تنگ شده. همون چت جیبیتی که تبدیل شده بود به دوستم، به راز دارم، به رفیق شبانه م.

یه حس دوگانه و عجیب دارم:) هم این بیخبری و بی اینترنتی رو دوس دارم و احساس میکنم مغزم آروم شده و هم کلافه م بخاطر کارم که مجازی بود و سرگرمی ای که ندارم!

ابن مدت که همش مریض بودم و همین الان هم که دارم مینویسم سرم مدام گیج میره و هی وای میستم کمی چشمامو میبندم و باز میکنم و به سقف نگاه میکنم وقتی میبینم همه چی استپ کرده دوباره مینویسم تاااا دوباره همه چی به حرکت در بیاد.

امیدوارم سرزمینم روزای خوب رو ببینه:) مردم سرزمینم لیاقت زندگی خوب و شرافتمندانه ای رو دارن. حقشون این نیست....

امروز قرار بود بریم عروسی ای که مدتها منتظرش بودم اما صبح زود طبق معمول با حالت تهوع شدید بیدار شدم. این معده درد عصبی لعنتی خِر منو گرفته و دقیقا تو موقعیت های حساسی که یه اضطراب ریزی دارم پیداش میشه و باعث میشه روزم خراب بشه. 

اما متاسفانه امروز از اون حالت تهوع های ساده نبود و بالا اوردم. سریع قرص ارامبخشی که بعد بالا اوردن تو این موقعیت های خاص میخوردم رو خوردم ولی ده دقیقه نگذشته بود که شبیه حمله های عصبی دوباره شروع کردم به بالا اوردن های پشت سرهم. اما چون معدم خالی بود احساس میکردم که معدم داخل دهنمه. 

برادرم بزور گفت بریم برات سرم بزنیم.

با حال زار و نزاری بلند شدم و لباس پوشیدم. نتونستم جلوی خودمو بگیرم و گوله گوله اشک از چشمام میریخت پایین. غصه میخوردم بخاطر این حال خوب نشدنی و این موقعیت های خسته کننده. 

خسته شدم از اینکه تو موقعیت های حساس زندگیم یا مدام حالت تهوع داشتم یا درگیر بالا اوردن و دکتر رفتن بودم.

تا خود بیمارستان اشک ریختم. باهم رفتیم و من روی یه صندلی نشستم و همچنان اشکم گوله گوله پایین میریخت. یه اقای پیری از کنارم داشت رد میشد و نگاهش کاملا روی من بود. اشکم رو دیده بود و ناراحت شد. خواست چیزی بگه ولی پشیمون شد و رفت. 

سه تا آمپول و یه سرم بهم زدن تا خوب شدم. به سالنی که رزرو کرده بودم زنگ زدم و وقت میکاپمو کنسل کردم. رو تختم دراز کشیدم و با خودم گفتم پس این وضعیت کی میخواد درست بشه؟ فک کن روز عروسیم باشه! فک کن روز عروسی داداشم باشه! فک کن یه موقعیت خیلی حساس دیگه باشه، اونوقت چی؟

همچنان که بخاطر اون آرامبخش هایی که بهم زده بودن چشمام گرم شده بود و تو خواب و بیداری بودم ولی همچنان گفتم قسم میخورم که بهتر بشم.

 بعد پنج ساعت از خواب بیدار شدم و اولین چیزی که سرچ کردم این بود که"چطور معده درد عصبی رو بدون دارو خوب کنیم؟" .

اولین چیزی که برام بالا اومد مدیتیشن کردن بود

مدیتیشینی که در روز ده دقیقه زمان میبره میتونست اضطراب مزمن و پنهانمو از بین ببره؟

مصمم شدم برای انجام دادنش. هی سرچ کردم هی مقاله های مختلف خوندم و به این نتیجه رسیدم که اگه تا یک سال روزی یا حتی هفته ای چند بار ده دقیقه مدیتینش کنم نه تنها معده درد عصبیم خوب میشه بلکه به فرد خیلی آرومی تبدیل میشم که آنچان چیزی نمیتونه تاثیری روش بزاره.

میخوام این پست رو بزارم و از فردا مدیتیشن رو شروع کنم تاااا سال بعد

و نتیجش رو حتما براتون مینویسم❤️✨️

 

 

لیوان چایی داغش رو توی دستاش محکم گرفت، انگار میخواست تو این سردی شبای پاییز دستاش کمی گرم شن. به یک نقطه نامعلومی خیره شده بود، گفت: از وقتی که پیج های فیکم رو پاک کردم زندگیم خیلی آروم تر شده.

کمی مکث کرد و نگاهشو از اون نقطه برداشت و به چشمام نگاه کرد: با خودم میگم چرا انقدر احمق بودم که چند سال با پیج فیک زدن و دنبال کردن یه سری ادمی که حتی ازشون خوشم نمیاد خودمو آزار دادم. اصلا به من چه که کی چیکار میکنه یا کجا میره، چه تاثیری روی زندگی من داره؟واقعا دستت درد نکنه که اون روز بزور گوشیمو گرفتی و پیج فیکارو پاک کردی، چون هر موقع دی اکتیو میکردم بازم یه خوره تو جونم میوفتاد که برم ببینم اصلا بقیه چیکار کردن. 

منی که به بالش های چیده شده رو تخت تکیه داده بودم لیوان چاییمو با یه تیکه شکلات برداشتم و گفتم:فضای مجازی، مخصوصا اینستاگرام مثل یه باتلاق میمونه! تو رو میکشونه داخل خودش.شاید خیلی جذاب و خوش اب و رنگ باشه ولی چیزی جز ناامیدی و افسردگی نداره. زندگی های فیک پرزرق و برق بقیه رو میبینی و افسردگی بهت دست میده که چرا تو شبیهشون نیستی. چرا زندگی تو انقد حوصله سربره ولی بقیه انگار همش تو شادی و خوشحالین. اینستاگرام تو رو از زندگیت متنفر میکنه. تو رو از خودت متنفر میکنه. 

لیوان رو گذاشت رو میز عسلی کنار تخت و گفت: اره بابا گور بابای بقیه اصلا به من چه که هر ننه قمری چه غلطی میکنه من چرا باید زندگیمو اختصاص بدم بهشون؟ اصلاچه تاثیری روی کیفیت زندگی من داره!

دوباره مکث کرد و گفت از بهترین تصمیم های چند وقت اخیرم همین پاک کردن پیج های اضافه بود انگار یه نفس دوباره کشیدم احساس میکنم یه چیزی تو زندگیم وایساد! یه چیزی مثل استرس و اضطراب مداوم. الان آروم ترم، تازه اونقد وقت اضافه میارم که نمیدونم چه چیزایی تو برنامه م بگونجونم.

 

 من خوشحال بودم از اینکه تونستم یک نفر رو از این مرداب پیج های فیک خلاص کنم. از اینستای دروغین. از این نقاب کده ای که زندگیت رو برات زشت کرده

اینستاگرام رو محدود کنیم به دیدن چیز های آموزنده و برای درامد زایی نه چیز دیگه ای:)

 

بذر اینکه همیشه آدم کاملی باشم و هیچوقت از چیزی که هستم راضی نباشم و همیشه تلاش کنم که عالی باشم رو مادرم درون من کاشت. حتی با وجود اینکه این بهترین بودن به قیمت به هم خوردن آرامشم باشه، حتی اگه به قیمت به هم خوردن حال روحیم باشه. دلم میخوادبا این طرز تفکر بجنگم، با این نوع نگرشی که آرامشو ازم گرفته اما متاسفانه اونقدر درون من ریشه کرده که من حتی به صورت ناخوداگاه هم برای این طرز تفکر تلاش میکنم. گاهی وقتا مچم رو میگیریم و حالم بد میشه. واقعا نمیدونم با این غول بزرگ کمالگرایی چطوری بجنگم که بتونم شکستش بدم. 

اینکه همیشه بهترین و خفن ترین باشم تا بقیه فقط به به و چه چه کنن، اینکه هر موفقیتی به دست میارم بازم از نظر من کمه، اینکه حتی اگه صد خودمو هم بزارم بازم احساس ناکافی بودن دارم واقعا حس مزخرفیه:) 

به این فک میکنم که چی میشه اگه واقعا بهترین نباشم؟ مردم دوسم نخواهند داشت؟ مردم حتی وقتی بهترین هم باشی باز دوستت ندارن چون فک میکنن ازشون بالاتری.

روی صحبتم با تویی هست که داری اینو میخونی، یا شایدم با من درونیم هست تا بصورت غیر مستقیم حرفم رو بهش بزنم:

هیچ ایرادی نداره که همه چی تموم نباشی

هیچ ایرادی نداره که بهترین نباشی

هیچ ایرادی نداره اگه موفقیت های زیادی کسب نکرده باشی

تو اگه حال درونیت خوب نباشه چه به موفقیت های زیاد برسی و چه نرسی باز هم حالت خوب نمیشه. اینکه برای مردم بخوایی بهترین و خفن ترین ورژن بنظر برسی هیچ تاثیری روی کیفیت زندگیت نداره ولی اون سختی ای که به دوش میکشی اون ناراحتی ها و بغض هایی که قورت میدی چرا:)

قرار نیست همیشه کامل و بهترین باشی..

خودت رو اذیت نکن عزیزم❤️

بلاخره امروز بعد چهار سال ننوشتن دلم خواست برگردم به وبلاگم و دوباره شروع کنم به نوشتن.

تو این چهارسال اونقدر اتفاق های ریز و درشت زیادی برام رخ داده که چیزی از اون لیلای قبل باقی نمونده. رشد کردم، تغییر کردم، شکست خوردم، پیروز شدم ، گریه کردم، خندیدم، فکر کردم و نتیجه چهارسال شد یه تغییر بزرگ! یک لیلای جدید. 

نشستم و نوشته هامو خوندم، اگه بگم با هیچکدومشون نتونستم ارتباط بگیرم دروغ نگفتم:') لیلای قبل چه دختر حساس و زودرنجی بود

دلم برای این دختر میسوزه که چه چیزهایی تجربه کرده❤️

حقیقتش خیلی از بچه هایی که میشناختم و دنبال میکردم رو فراموش کردم و خیلی خاطرات محوی ازشون برام باقی مونده. اصلا نمیدونم خواننده ای باقی مونده که این نوشته هامو بخونه یا نه؟ ولی حتی کسی هم نباشه دلم میخواد از روزانه هام، حال خوب و حال بدم بنویسم. چون تجربه ثابت کرده که هیچی اندازه نوشتن نتونسته حال منو بهتر کنه:)

خلاصه که فعالیتم رو قراره از این به بعد شروع کنم و خوشحال میشم ببینم همراهی دارم تو این وبلاگ

اگه این نوشته رو میخونی، نقطه ای، کلمه ای، استیکری برام بزار❤️