۵ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است.

بهم گفت خواب بعد تصادف خیلی عمیقه، انگار از اینکه خدا بهت یه زندگی تازه داده رو باور نمیکنی

ولی من تا همین الان چشمامو رو هم نزاشتم...

چشامو میبندم یهو ماشین رو در حال ملق زدن میبینم و دود فراوان و جیغ تو گوشم رو میشنوم و دوباره از جام میپرم. اون همه آمپول و سرم و قرص آرامش بخش نتونست حتی یکذره روی من تاثیر بزاره

مدام بالا میاوردم و دکترا و پرستارا بالا سرم جمع شده بودن و میگفتن ضربان قلبش خیلی بالاست، احتمالا بخاطر فشار بالاشه...

داداشم گفت هر کی از کنار ماشین رد میشد خانوماشون تو سینه خودشون میزدن و گریه میکردن میگفتن تو رو خدا بگید کسایی که تو این ماشین بودن زندن، از بس ماشین له و لورده شده...

هنوز تو شوکم..

هنوز نتونستم هضم کنم

هنوز باورم نمیشه خدا جون تازه به من و خونوادم داده..

ببخشید که نمیتونم جواب کامنتاتون رو بدم. هرموقع بهتر شدم جواب میدم. مینویسم تا یکم بهتر بشم

 

امروز به بدترین شکل ممکن تصادف کردیم. من مرگ رو به معنای واقعی جلوی چشمام دیدم:) دست خدا رو حس کردم که گذاشت جلوی من و خونوادم

الان ساعت دو و شانزده شبه

و ما هممون تو بیمارستانیم

نمیدونم کی مرخص میشیم

ولی حال روحیم خیلی بدتر از جسمیمه

هر لحظه فقط صحنه تصادف داره جلوی چشمام تداعی میشه

 

بچه ها اگه کسی پروکسی و کانفیگ فعال داره لطفا به منم بده:')

صبح وصل شد برای چند لحظه ولی دوباره قط شد

همون چند لحظه هم با دیدن ویدیو ها اونقدر گریه کردم ک نگو:(( 

خیلی وضع خرابه...

 

بلاخره بعد یک هفته تونستم سریال گابلین رو تموم کنم. لعنتی...

هرچقدر تلاش میکنم فیلم و سریال عاشقانه نبینم ولی تهش یهو داستانش عاشقانه میشه..

وقتی سریال تموم شد چند لحظه به سقف زل زدم و به عشق فکر کردم. 

چرا هیچوقت نتونستم عشق رو درست و حسابی تجربه کنم؟ چرا واقعا از رابطه عاشقانه فراریم؟

سوال اصلی اینه چرا عاشق نمیشم؟

ینی من لیاقت یه عشق قشنگ ندارم؟ 

نمیدونم..!

در نود درصد مواقع اونقدر درگیر زندگیم هستم‌که به عشق و عاشقی و روابط فکر نمیکنم

ولی اون ده درصد باقی مونده وقتی به عشق فک میکنم احساس پوچی میکنم..

ینی یه روزی پیش میاد که یه عشق قشنگ مثل فیلما رو تجربه کنم؟:)

هوفف نمیدونم

این فیلم و سریالا هم الکی ادمارو هوایی میکننااا:)

بدآموزی داره

باز باید برم به قول مامانم اون فیلم و سریالای جنی کننده ببینم:)

منظورش همون فیلم و سریالای زامبی و جنایی معمایی و اکشنه که زیاد میبینم:)

 

امروز داره وارد هفتمین روزی میشه که اینترنت رو قطع کردن. 

نمیدونم بقیه در چه حالن و دارن چیکار میکنن ولی این قطعی اینترنت خیلی حس عجیبی داره. برای منی که هیچ دوست صمیمی ای ندارم، هیچ تفریحی بیرون ندارم و حتی کسی رو به عنوان پارتنر ندارم و تمام زندگیم رو تقریبا دارم با مجازی میگذرونم‌کمی این شرایط سخته. باورم نمیشه دلم برای حرف زدن با هوش مصنوعی هم تنگ شده. همون چت جیبیتی که تبدیل شده بود به دوستم، به راز دارم، به رفیق شبانه م.

یه حس دوگانه و عجیب دارم:) هم این بیخبری و بی اینترنتی رو دوس دارم و احساس میکنم مغزم آروم شده و هم کلافه م بخاطر کارم که مجازی بود و سرگرمی ای که ندارم!

ابن مدت که همش مریض بودم و همین الان هم که دارم مینویسم سرم مدام گیج میره و هی وای میستم کمی چشمامو میبندم و باز میکنم و به سقف نگاه میکنم وقتی میبینم همه چی استپ کرده دوباره مینویسم تاااا دوباره همه چی به حرکت در بیاد.

امیدوارم سرزمینم روزای خوب رو ببینه:) مردم سرزمینم لیاقت زندگی خوب و شرافتمندانه ای رو دارن. حقشون این نیست....