ناگفته های یک موفرفری

اینجا مکانی برای زدن حرف های قورت داده ام هست!
مشخصات بلاگ
ناگفته های یک موفرفری
آخرین نظرات
  • ۱۴ اسفند ۰۰، ۲۲:۵۵ - بانوچـه ⠀
    سلام :)

۴۱ مطلب با موضوع «روزانه نویسی» ثبت شده است

سه شنبه, ۵ شهریور ۱۳۹۸، ۰۹:۲۰ ب.ظ

یک ماهگی وبلاگم

 

امروز تولد یک ماهگی وبلاگ کوچیکمه😌🎈 واقعا خیلی خوشحالم که به جمع بیانی ها پیوستم. نوشتن وبلاگ و صد البته پیدا کردن دوستانی مثل شما بهترین اتفاقی بود که تو این چند وقت اخیر برام افتاده. اینکه کسایی هستن که به دور از ریا و نقاب  دور هم جمع شدن و منو هم تو جمعشون راه دادن برام لذت بخشه. خیلی دوستتون دارم. و نمیدونم چطوری بیانش بکنم. کلی حرف اماده کرده بودم که بگم. اما وقتی شروع به نوشتن کردم همه ی کلمه های توی ذهنم دود شدن و به هوا رفتن. این از شانس منهシ

ایشالا که تولد یک سالگی و یا چندین سالگی وبلاگمو در کنار شما جشن بگیرم.

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۸ ، ۲۱:۲۰
لیلا هستم
يكشنبه, ۳ شهریور ۱۳۹۸، ۰۵:۵۳ ب.ظ

چرا واقعا؟!

 

امروز که حوصله م سر رفته بود نگاهی به تقویم انداختم و با عصبانیت گفتم "پس این تابستون با اون ماه های مزخرفش کی تموم میشه" و بعد هم، تقویمو یک کناری انداختم. دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. یهو یه چیزی جلوی چشمم عین نوار فیلم عقب جلو شد. تک تک اون لحظه هایی که هم به مرداد هم به تیر، هم خرداد، هم اردیبهشت و ماه های دیگه همین حرف رو زده بودم یادم اومد. من دقیقا هر وقت یک ماه جدید شروع میشد بی صبرانه منتظر میشدم تا زود تموم بشن و یه ماه دیگه شروع بشه! و فکر میکردم که شاید ماه اینده برای من سراغاز تجربه های جدید باشه. درحالی که هیچوقت نمیشد و من برای همین تجربه کردن یک موفقیت یا شادی روزها و لحظه هامو میسوزوندم. یک لحظه احساس ندامت و پشیمانی خاصی وجودمو گرفت. چرا انقدر زمان برای من بی ارزش شده بود؟!چرا اصلا لذت بردن از لحظه هام رو بلد نبودم و نیستم. واقعا چرا؟!

همش فکر گذر زمان هستیم. فقط میگیم الان زود بگذره تموم شه! درحالی که لذت بردن از الانمون رو بلد نیستیم!!!!

روز به روز عمرمون میگذره، داره ثانیه به ثانیه به عمر ما اضافه میشه و اما درست از وقتمون استفاده نمیکنم! چرا؟! 

البته هستند کسانی که از زندگیشون و وقتشون لذت میبرند اما متاسفانه من جزو اون دسته ی ادمهای موفق نیستم! 

+الان با خودم عهد کردم که از همین الان از لحظه هام درست استفاده کنم اما متاسفانه هنوز توی تختم هستم😑😂واقعا ارادم منو کشته😂از بس فرد با پشتکار و اراده ای هستم خودمم باورم نمیشه😑😑😂

+واقعا دعام کنید از این کسلی بیرون بیام. خیلی حس مزخرفیه😑

+شما جزو کدوم دسته اید؟!

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۸ ، ۱۷:۵۳
لیلا هستم
شنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۸، ۱۱:۵۸ ب.ظ

وقتی هیچی نیستی!

 

 

نمیدونم چرا بعضی ادمها دوست دارن باور های اطرافیانشون رو به تلی از خاکستر تبدیل کنند. براشون لذت بخشه که قشنگ شکستن اعتمادت رو ببینن.  دوست دارن بشینن و فروریختن رویاهات رو تماشا کنن. اصلا این ها چه دلیلی دارن؟! اینکه خودت رو  یک قهرمان نشون بدی، وقتی هیچی نیستی! نمیدونم شکستن دل یک نفر افتخار داره؟! یا برای اینکار مدال میدن که همه انقدر سخت تلاش میکنن تا همیشه دل بشکونن! دلم خیلی خیلی گرفته س و ناراحتم! انقده دلم میخواد هدفونم رو بزارم. یه اهنگ پلی کنم و تو دل شب بزنم بیرون! اما متاسفانه اینجا ایرانه! ما حتی تو طول روز امنیت نداریم چه برسه به شب! اونم ساعت دوازده!!! 
ولی امروز قشنگ معنی این جمله رو درک کردم ک میگه" اونقد حالم بده که میخوام سر به بیابون بزارم"
ولی متاسفانه برای من امکان نداره که سر به بیابون بزارم:(

پ.ن:اگه جملات بالایی من بی معنی و خیلی لوث هستش رو به بزرگی خودتون ببخشید. بدون هیچ ویرایشی نوشتم. صرفا برای برون ریزی ناراحتی درونم بوده!

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۸ ، ۲۳:۵۸
لیلا هستم
جمعه, ۱ شهریور ۱۳۹۸، ۰۱:۱۶ ب.ظ

اشتباهاتتو دوس داشته باش!

دیروز که داشتم بیهوده توی فضای مجازی میچرخیدم یکهو با این پست سوالی مواجه شدم" اگه به گذشته برگردی، کدوم اشتباهتو تکرار نمیکنی؟" جواب من حاضر بود. چند کلمه ی ناقابلی که شاید بهاشو بد پرداخته بودم. کامنت هارو باز کردم تا هم جواب سوال رو بدم و هم کامنت های دیگران رو بخونم. شاید یک چهارم این کامنت ها با من هم عقیده بودند. " اگه به گذشته برگردم، هیچوقت به بعضی از ادما اعتماد نمیکردم و به بعضی از ادمای بی ارزش بیخودی بها نمیدادم" ولی از نوشتن جوابم دست نگه داشتم. کمی فکر کردم. نمیدونم شاید این جمله رو شنیدین یا نه که میگه" تجربه های امرزومون رو مدیون اشتباهاتی هستیم که در گذشته مرتکب شده بودیم."  شاید اگه در گذشته به بعضی از ادمها اعتماد نمیکردم و اونها اعتمادمو نمیشکوندن الان به این نتیجه نمیرسیدم که نباید به کسی اعتماد کرد حتی به نزدیکترین ادمهای زندگیت. چون همیشه ما بدترین ضربه هارو  از نزدیکترین کسانمون میخوریم. شاید همین مسئله ی اعتماد نکردن ساده بنظر بیاد ولی اگه کمی فکر کنی و بیخودی به ادما اعتماد نکنی، در اینده از برخی پیشامد های ناراحت کننده جلوگیری میکنی. باز برگردیم سر حرف اصلیمون. که چرا من از نوشتن کامنتم خودداری کردم.  بنظرم باید اشتباهاتمون رو دوست داشته باشیم. چرا؟! چون تجربه شده برامون. درس گرفتیم ازشون و برای یادگرفتنش به صورت بدی بها پرداخت کردیم. وقتی به گذشته برمیگردی و نگاهی بهش میندازی هیچوقت از مرور کردن اشتباهاتت ناراحت نباش، حرص نخور. دوسشون داشته باش. مثل خاطرات خوب گذشته! که هر وقت به یادشون می افتی لبخند روی لبت جا خوش میکنه. چرا میگم دوسش  داشته باش. چون تجربه ای شده برات که ممکنه در اینده با اون به موفقیت برسی یا به دیگران کمک کنی. تجربه جزو اون دسته از چیزایی هست که هیچوقت نمیشه با پول خرید. پس قدرشو بدون. مهم اینه که از اون اشتباهت درس گرفته باشی!!! اگه ازش درس گرفتی، پس دوسش داشته باش:) هیچوقت از مرتکب شدن اون اشتباه ناراحت نباش.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۸ ، ۱۳:۱۶
لیلا هستم
پنجشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۸، ۰۴:۴۹ ب.ظ

مریض شدنم

سلام:))

تقریبا دو روز کامل هست که به وبلاگم  سرنزدم! نه به دلیل مشغله ی کاری، که هر چقدر هم کارام زیاد باشن روی پست گذاشتنم تو وبلاگ هیچ تاثیری نداره! بلکه بخاطر مریض شدنم بود:( انقد حالم بد بود که حتی نمیتونستم از سرجام بلند شم. یه روز کاملا وحشتناک و پر از درد و حالت تهوع گذروندم. تا امروز که یکم بهتر شدم میخواستم یه پست مفصل بزارم، اما متاسفانه باز نشد. چون شب مهمون داریم و من باید کمک حال مادر و خواهرم باشم! شاید باورتون نشه قبل از اینکه مهمونامون بخوان بیان، حال جسمی خوبی نداشتم ولی وقتی تماس گرفتند و از اومدنشون اطلاع دادن تموم دردامو فراموش کردم:) 

نمیدونم حالا شاید از ذوق بوده یا از سر هول و استرس😂

 

خب چون هنوز کلی کارای نکرده مونده من باید برم😁 

 امیدوارم یه روز خوب داشته باشین😊

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۸ ، ۱۶:۴۹
لیلا هستم
دوشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۸، ۰۸:۰۰ ق.ظ

عید قربان

عید سعید قربان رو به همه ی دوستای نازنینی که این وبلاگ رو میخونن تبریک میگم😊😍

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۸ ، ۰۸:۰۰
لیلا هستم
سه شنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۸، ۰۴:۵۷ ب.ظ

وبلاگ من

 

 


دیروز که تو وبلاگ پست نزاشته بودم  کلی پنچر بودم. راستش نه مشغله ی کاری داشتم نه هیچی! همینطوری پست نزاشتم گفتم ببینم چی میشه! ولی واقعا روی من اثر داشت و تا شب دپرس بودم و همش فک میکردم چیزی گم کردم. از بس به نوشتن و گشتن تو وبلاگم عادت کرده بودم یه روز نوشتن ناراحتم کرده بود. با اینکه وبلاگم خالی از هر ادمی هست:) اما اونقدر دوسش دارم که با یه دنیا عوضش نمیکنم. چون عین یه دوست نزدیک شده برام!
داشتم به این فکر میکردم دلبستگی و وابستگی چقد زود اتفاق میوفته برای ادم. خیلی زود و بی سرو صدا! اروم و ساکت ریشه میدوونه تو جونت! بعد که کمی زمان گذشت. تازه میفهمی که چه خبره! چه اتفاقی افتاده. منم با اینکه یه هفته نیست این وبلاگو باز کردم ولی، اوقدرررر وابسته و دلبسته ش شدم که وقتی دیروز چیزی ننوشته بودم حالم اصلا خوب نبود:(
تا باشه از این وابستگی های خوشگل موشگل:)

روزاتون به کامتون❤

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۸ ، ۱۶:۵۷
لیلا هستم
شنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۸، ۰۴:۵۹ ب.ظ

هدف

 

 

 

نمیدونم تا حالا به این موضوع دقت کردین یا نه! که گاهی اوقات همه کاری برای رسیدن به هدفت میکنی، اما همش بدبیاری میاری و انگار دنیا تمام سعیش رو میکنه تا به مراد دلت نرسی. گاهی هم با اینکه کاری نمیکنی ولی همه چی انقدر خوب پیش میره که خودت هم اون لحظه رو باور نمیکنی. قبل تر ها به هردری میزدم، هرکاری میکردم اما نمیشد، نمیشد، نمیشد! انگار اون مسیری که توش قدم گذاشته بودم یه مسیر طلسم شده بود. همیشه بدبیاری و ناامیدی در پی داشت. تا اینکه خسته شدم و دست کشیدم. نشستم و نگاه کردم. گفتم واقعا برای چه!؟ این همه تلاش! این همه دوندگی! این همه خون دل خوردن! نتیجه اش چی بود؟! خستگی و یک شکست تلخ! 

نمیدونم، شاید به خیر و صلاحم نبود. شاید تو اون مقطع زمانی، نباید تو اون مسیر قرار میگرفتم! ولی هر چه که بود بدجوری ناامید و خسته ام کرد. تا اینکه دوباره شروع کردم و این روزها عجیب به هر چیزی که هدفمه و هرچیزی که میخوام، میرسم:)

حتی خودمم باورم نمیشه! 

خلاصه خواستم این حس خوب رو با شما سهیم باشم. این روزهام با اینکه خستگی درپی داره ولی حس طعم شیرین موفقیت تموم تلخی هارو با خودش میشوره میبره:)

عصرتون بخیر:) ایشالا روزاتون همیشه به کامتون باشه

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۸ ، ۱۶:۵۹
لیلا هستم
پنجشنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۸، ۰۹:۳۳ ب.ظ

رمان در حال تایپ من

 

 

یعنی کاوه چکار کرده بود؟ چرا همچین بلایی سرش اورده بودن؟! کاوه هر چقدرم در حقم برادری نکرد. اما باز سایه  و تکیه گاهی بود که دلم حداقل به بودنش خوش بود. به اینکه اگر روزی، جایی گرفتار شدم لااقل برادرم هست. بلاخره که دستم را میگیرد. درسته کاوه برای ستایش پدری نکرد اما ستایش دلش به بودن پدرش خوش بود. اما کاوه بد کرد. نه به خانوادش ! بلکه به خودش، به زندگیش، به ایندش. چرا بعضی از ادمها با اینکه میدونن راه زندگیشون رو اشتباهی رفتن باز به اون راه ادامه میدن؟ چرا نمیترسن از ته خط! چرا برنمی گردن و دوباره از نو شروع نمیکنن. از نو شروع کردن هر چقدرم سخت باشه ولی باز از یک پایان تلخ بهتره! 

این یه تیکه ی کوچیک از رمان در حال تایپمه:)

فعلا که دارم مینویسمش و هنوز کارای ویرایشش مونده. ولی خیلی برای این رمان ذوق دارم. 

اسم این رمان خلسه هست که ژانر معمایی، پلیسی_عاشقانه داره. برای اولین بار دارم تو ژانر عاشقانه رمان مینویسم. یکم برام سخته. ولی خب چون خیلی ذوق دارم سختیش اصلا به چشم نمیاد. اگه رمانم رو تموم کردم حتما تو وبلاگم میزارم که بخونید و نظر بدید برام:)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۸ ، ۲۱:۳۳
لیلا هستم
سه شنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۸، ۰۱:۲۲ ب.ظ

داستان من و نوشتن

 
تک ها
اولین روزی که قلم دست گرفتم و شروع به نوشتن کردم رو دقیق یادم هست. اون موقع فکر کنم چهارده یا پانزده سال داشتم. یک دفتر نارنجی رنگ سیمی برداشتم و شروع به نوشتن رمان کردم. البته یک رمانی برای هم سن و سال های خودم با ژانر تخیلی و معمایی! 
کاملا یادمه که از همه مخفی کرده بودم حتی از خواهرم! که نزدیک ترین و صمیمی ترین دوستم بود. نوشتم و نوشتم، تا اینکه رمانم به اخر رسید و من اون دفتر نارنجی رنگ رو پر کرده بودم و از این جهت خیلی خوشحال  بودم. شاید باورتون نشه ولی من رمانم رو در عرض یک هفته و نیم تمام کردم. فکر کنم روزی سه یا چهار ساعت مداوم مینوشتم و وقتی تمومش کردم بهترین حس دنیارو داشتم. دفترم رو به خواهرم نشون دادم و اون واقعا ذوق زده شده بود و تشویقم کرد. کم کم ایده های جدیدی به ذهنم می رسید و یا کامل مینوشتم و تمام میشد، یا هم نصفه رها میکردم و دنبال ایده های دیگری میرفتم.
 تو اون مدت زمانی که می نوشتم به خودم مسلط تر بودم. اینکه الان باید چیکار بکنم؟ فردا باید چه برنامه ای بریزم؟ در اینده باید چه اهدافی پیش رو بگیرم و ......
برای شما اینطور بگویم که نوشتن من رو با اراده تربیت کرده بود. اینکه به هر چیزی که میخوام میتونم برسم. نوشتن باعث شده بود به زندگیم امیدوارتر باشم. برای ادامه ی هدفهایم انگیزه های زیادی داشته باشم و با پشتکار و اراده در مسیری که قدم گذاشته بودم راهم رو ادامه بدم. یجورایی " نوشتن " برای من حکم یک اینه رو داشت! اینه ای که بجای ظاهر، درونمو بهم نشون میداد، خود واقعیم رو......
اما...
بعد از مدتی من نوشتن رو بنا به دلایلی کنار گذاشتم. و کسی که شب و روز مینوشت و میخوند. حالا نه کلمه ای مینوشت و نه کتابی به دست میگرفت. شاید بتونید ادامه ی ماجرا رو خودتون حدس بزنید......
کاملا از خود واقعیم فاصله گرفته بودم. نه انگیزه ای برای زندگیم داشتم و از همه مهمتر نه هدفی برای جنگیدن. کاملا اسیر چنگال روزمرگی شده بودم. و یک جورایی حتی نفس کشیدن برام سخت شده بود. بشدت بداخلاق شده بودم و از همه ناراحت کننده تر بیکار بیکار...... تا اینکه دوباره با یک تلنگری توی مسیر قبلی خودم قرار گرفتم. اما افسوس که خیلی پسرفت کرده بودم. خیلی خیلی زیاد.....
شاید حسرت خوردم ولی باز خداروشکر کردم که دوباره وارد همین راه شدم. همینکه از اون ادم بی اراده ی بداخلاق و ناامید دور شده بودم خودش هزار بار جای شکر داشت.
و من دوباره شروع کردم......دوباره اراده کردم....... ایشالا که اینبار پرقدرت تر این مسیر رو ادامه بدم
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۸ ، ۱۳:۲۲
لیلا هستم